میلان کوندرا (Kundera, Milan)
ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور
169 صفحه

نشر گفتار

چاپ چهارم، 1379

850 تومان

«...و اگر این موجود یگانه را که او را به انسان‌ها می‌پیوندد از دست می‌داد چه می‌کرد؟ به مرگ او نمی‌اندشید، بلکه چیزی ظریف‌تر و نامحسوس‌تر که این اواخر آزارش می‌داد در تصورش بود: تصور روزی که شانتال را دیگر نشناسد؛ روزی که متوجه شود شانتال آن شانتالی نیست که با او زندگی می‌کرد، بل زنی است که وی در پلاژ به جای شانتال گرفته بود؛ روزی که اطمینان و اعتمادی که شانتال مظهر آن بود واهی و باطل از آب درآید و شانتال نسبت به او همان اندازه بی‌اعتنا شود که نسبت به همه‌ی دیگران.»

[رسم‌الخط و سجاوندی رو کمی عوض کردم]

داشتم بار هستی رو می‌خوندم، بعد یه جا جا گذاشتمش! گفتم تا پیدا شه اینو بخونم. "رمان"‌ترین کتاب کوندراست که تا حالا خوندم. اون تحلیلای روان‌شناختی و جامعه‌شناختی و... کمتره و روایتم به خاطرشون به هم نریخته. یعنی کلاً به قصه وفادارتره. حتی از «مهمانی خداحافظی» هم بیشتر. از این شکل به‌-هم-ریختگی روایت به خصوص تو «بار هستی» خوشم می‌اومد.

احتمالاً باید کلی با پایانش حال کنم. می‌دونید؟ نشان‌دهنده‌ی جایگاه انسان معاصر و این حرفا. ولی راستش خیلی خوشم نیومد. کلاً از درهم‌ریختن خیال و واقعیت خیلی خوشم نمی‌آد.

ترجمه‌ش به نظرم خوب نیست. طبیعتاً منظورم نثر مترجمه. نمی‌فهمم به کار بردن "بل" به جای "بلکه"، یا "بخشودن" به جاب "بخشیدن" چه دلیلی داره. ضمن این که این جمله رو به عنوان نمونه‌ی عالی کژتابی برای درج در کتب درسی پیشنهاد می‌دم: «پسر شانتال، هنگامی که او را به خاک سپرد، پنج سال داشت.» توضیح این که شانتال پسرشو دفن کرده. نه پسرش اونو.

 

+ برچسب: میلان کوندرا