آفریقایی
ژان ماری گوستاو لوکلزیو (Leclezio`, Jean-Marie Gustave)
ترجمهی آزیتا همپارتیان
116 صفحه
انتشارات نیلوفر
چاپ اول، 1387
2400 تومان
احتمالاً نمیشه به این کتاب رمان گفت. کتاب دربارهی زندگی پدر نویسندهس که زمان جنگ جهانی دوم و قبل و بعدش توی آفریقا پزشک بوده و بخشی از کودکی خود نویسنده که اونجا گذشته. جا به چا بین کتاب از عکسایی هم که پدرش گرفته بوده استفاده کرده. برای من خوندن چیزای مستند دربارهی فضاهای ناآشنای این شکلی همیشه جذابه. مخصوصاً که کتاب با دو تا فصلی شروع میشه که تجربههای کودکی خود نویسنده رو توضیح میده... نثری که اون اوایل مترجم استفاده کرده منو یاد اتاق آبی سهراب انداخت و فکر کردم که چقدر خوب نشسته: «در آفریقا، گستاخی تنها باشکوه بود. عرصه را میگشود، عمق میبخشید، حسها را مکرر میکرد، شبکهای انسانی در پیرامونم میگستراند...»
ولی جلوتر که رفتم نثرش هم یهدستیشو از دست داد، هم یه جاهایی جملهها خیلی طولانی و گنگ شد: «کوشیدم تصور کنم اگر... به عنوان پزشک دهکده در حومهی لندن... مستقر میشد زندگیاش چگونه میشد... [اینجا:] نزد مردی که او در آن زمان بود، مداوای سرماخوردهها و یبسها به جای جذامیان، تب نوبهایها و یا مبتلایان به ورم ناشی از بیماری خواب، فراگیری روش برقراری ارتباط، نه به طور استثنایی با ایما و اشاره، با مترجم و یا در این زبان ابتدایی به نام Piding English (هیچ ربطی به زبان کرئول موریسی ندارد که زبانی است ظریف و معنوی)، که در زندگی روزمره در کنار این آدمهایی که با ابتذالشان شما را به خود نزدیک میکنند، شما را در شهری، در محلهای، در جامعهای مستحیل میکنند، با داشتن زندگی متعارفتر، در انزوایی کمتر، چه چیزی تغییر میکرد.»
با همهی اینها توصیه میشه.
ترجمهی آزیتا همپارتیان
116 صفحه
انتشارات نیلوفر
چاپ اول، 1387
2400 تومان
احتمالاً نمیشه به این کتاب رمان گفت. کتاب دربارهی زندگی پدر نویسندهس که زمان جنگ جهانی دوم و قبل و بعدش توی آفریقا پزشک بوده و بخشی از کودکی خود نویسنده که اونجا گذشته. جا به چا بین کتاب از عکسایی هم که پدرش گرفته بوده استفاده کرده. برای من خوندن چیزای مستند دربارهی فضاهای ناآشنای این شکلی همیشه جذابه. مخصوصاً که کتاب با دو تا فصلی شروع میشه که تجربههای کودکی خود نویسنده رو توضیح میده... نثری که اون اوایل مترجم استفاده کرده منو یاد اتاق آبی سهراب انداخت و فکر کردم که چقدر خوب نشسته: «در آفریقا، گستاخی تنها باشکوه بود. عرصه را میگشود، عمق میبخشید، حسها را مکرر میکرد، شبکهای انسانی در پیرامونم میگستراند...»
ولی جلوتر که رفتم نثرش هم یهدستیشو از دست داد، هم یه جاهایی جملهها خیلی طولانی و گنگ شد: «کوشیدم تصور کنم اگر... به عنوان پزشک دهکده در حومهی لندن... مستقر میشد زندگیاش چگونه میشد... [اینجا:] نزد مردی که او در آن زمان بود، مداوای سرماخوردهها و یبسها به جای جذامیان، تب نوبهایها و یا مبتلایان به ورم ناشی از بیماری خواب، فراگیری روش برقراری ارتباط، نه به طور استثنایی با ایما و اشاره، با مترجم و یا در این زبان ابتدایی به نام Piding English (هیچ ربطی به زبان کرئول موریسی ندارد که زبانی است ظریف و معنوی)، که در زندگی روزمره در کنار این آدمهایی که با ابتذالشان شما را به خود نزدیک میکنند، شما را در شهری، در محلهای، در جامعهای مستحیل میکنند، با داشتن زندگی متعارفتر، در انزوایی کمتر، چه چیزی تغییر میکرد.»
با همهی اینها توصیه میشه.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۹ ساعت 11:44 توسط ژان ماری گوستاو لوکلزیو
|
قاعده: اگر کتاب را خواندهاید، «مطلب کامل» را ببینید.