بهترین داستان‌های کوتاه

ارنست همینگوی (Hemingway, Ernest)
گزیده و ترجمه‌ی احمد گلشیری
438 صفحه
انتشارات نگاه
چاپ سوم، 1387
5500 تومان
شنیده بودم که همینگوی بیرون از ایران بیشتر به خاطر داستان کوتاهاش معروفه و کاراش انقلاب بزرگی بوده تو تاریخ داستان کوتاه. از یه طرف حذف کردن نویسنده از همه چیز. اینکه چیزی راجع به قضیه نگه. راوی سوم‌شخص عینی باشه، توصیفاش سینمایی باشه، بدون قید و صفت اضافه. و دیگه اینکه همه چیز پوشیده باشه. نویسنده به شما نگه داستان در مورد چیه، طوری که واقعاً گاهی تا آخرش برین و نفهمین موضوع چی بود. درواقع کارور که برای ما آخر این ویژگیه، زیاد از همینگوی جلوتر نرفته. فکر می‌کنم هر چی پیش می‌ریم، داستان از پیام دادن به سمت تصویر دادن می‌ره، و همینگوی نقطه عطف مهمیه.
به نظرم همینگوی خیلی آدم خویشتن‌داری بوده. واقعاً سخته که زندگی‌ای به پرماجرایی زندگی همینگوی داشته داشته باشی، و داستانایی بنوبیسی که اینقدر کم‌حادثه‌ن، یا اینکه حادثه اتفاق می‌افته، ولی نویسنده روش تأکید نمی‌کنه، تا بتونه موقعیتیو که پیش می‌آد تصویر کنه.
مقدمه‌ی جالب مفصلی‌ام نوشته مترجم که شرح زندگی همینگویه، با اشاره به داستانایی که ارتباط مشخصی با زندگیش داشتن.

ادامه نوشته

وداع با اسلحه

ارنست همینگوی (Hemingway, Ernest)
ترجمه‌ی نجف دریابندری
423 صفحه
انتشارات نیلوفر
چاپ یازدهم، 1376
150۰ تومان
خیلی خوب بود. می‌دونید... داستان‌های جدیدتر از نظر فرم خیلی جذاب‌ترن ولی داستانای قدیمی‌تر یه جور اصالتی دارن که تو داستانای جدید نیست... گمونم جمله‌ی بی‌معنی‌ای از آب دراومد. درباره‌ی سربازیه توی جنگ جهانی اول و قاطی شدن مسائل عشقی و این‌ها. خیلی جذاب و روونه. نثر سریع و بی‌تفاوت همینگوی و توصیفای زنده و خشنش اجازه نمی‌ده از کتاب راحت دل بکنین. بعضی جاها شکل  دیالوگاش مث "گفتگو در کاتدرال" بود. “دیگر این که اتریشی‌ها هم کارشان ساخته است. اگر چند تا از آن لشکرهای آلمانی را داشتند کاری از دستشان بر می‌آمد. آیا به نظر او در این پاییز حمله خواهند کرد؟ البته خواهند کرد.”
ترجمه‌ی استاد دریابندری مال سال سی و دوئه ولی همین 76 تجدید نظر شده. چند تایی لغت ناآشنا داره و بعضی جاها نثر شکسته و رسمی درهم شده. چاپ جدیدشم من دیده‌م این اواخر. نمی‌دونم چندمه و چنده.
یک اعتراف هم بکنم. واقعاً دوست داشتم پایان خوش‌تری می‌داشت.
“«اگر یک وقتی شما مؤمن شدید و من مرده بودم، برای آمرزش من دعا کنید. من از چند تا از دوستانم خواهش کرده‌ام این کار را بکنند. من منتظر بودم که خودم مؤمن بشوم، ولی هنوز خبری نشده.» به نظرم رسید که لبخند اندوهناکی زد، ولی نتوانستم تشحیص بدهم. چهره‌اش چنان پیر بود و چروکیده بود و لبخند آنقدر خط در چهره‌اش می‌انداخت که کیفیتش در آن گم می‌شد.”

- این کتاب در "کتاب‌نیوز" (قبل از خوندن کتاب نخونید)