لویی فردینان سلین
ترجمهی مهدی سحابی
723 صفحه
نشر مرکز
چاپ دوم، 1385
7900 تومان
کتاب داستان زندگی خود سلینه. تقریباً همهش مربوط به بچگیش تا 18 سالگی. نمیدونم چقد با تخیل تو واقعیت برده. و واقعاً مهم نیست. به من چه؟ چیزی که من میبینم یه کتاب روون پر از تجربهی واقعی زندگیه. یه کتاب خیلی خوب.
مقدمهی مهدی سحابی هم خیلی خوبه. من معمولاً یا مقدمهی رمانو نمیخونم، یا بعد از تموم شدنش میخونم. این یکی استثنا بود. همونطور که اونجا توضیح داده شگرد سلین تو نثر رسیدن به منطق گفتاره. نه فقط وارد کردن چند تا اصطلاح عامیانه. این که چینش جملهها نظم نوشتاری نداشته باشه. یعنی بینظمتر از منطق نوشتار و منظمتر از ذهن. از چیزی که نوشتههایی که روایت جریان سیال ذهن دارن سعی میکنن بهش برسن. به خاطر همین سبک خاص «.» خیلی کمه تو کتاب.
ترجمه که طبیعتاً خیلی خوبه. فقط موقع خوندن یه جاهایی به لغتنامه احتیاج پیدا میکنین. شاید چون بعضی لغتا معادل دقیقی نداشتن که متداول باشه.
میدونید؟ اوج داستان لزوماً جایی نیست که یه اتفاق به ظاهر مهم (مث مردن یه آدم یا سفری چیزی) میافته. ممکنه جایی باشه که یه گفتگوی ظاهراً ساده اومده یا یه مونولوگ ذهنی. به نظرم تو این کتاب اینطوری بود.
اینم یکی از تیکههای خوب کتاب. میخواستم خلاصهش کنم دیدم اصن نمیشه! تازه سهنقطههایی که میذاشتم با سهنقطههای خودش قاطی میشد. بخونید! اینقدر روونه که یهو میبینید رسیدید تهش. تو رسمالخط دست بردم.
«اِاِاِ! نامردها! پس هر چه بدبختی، گرفتاری، رنج و عذاب بود مال آنها بود. مال من در مقایسه با مال آنها اصلاً وجود نداشت! من اگر سرم به سنگ میخورد فقط تقصیر خودم بود، خودم! به عقیدهی آن ناکسها، هر چه هم که به سرم میآمد کلک بود! نامردهای نامرد!... یعنی که داشتم پررویی میکردم و خجالت هم باید میکشیدم!... در حالی که آنها، آنها قربانی بودند! قربانی بیگناه! شهید همیشگی!... ماها را نمیشد با هم مقایسه کرد!... من نباید گول جوانی صاحبمردهم را میخوردم!... نباید تا ابد گمراه میماندم!... من بودم که باید حرف گوش میدادم!... من بودم که باید سرمشق میگرفتم!... همیشه!... بله که همیشه!... همیشه همیشه!... گفتن نداشت! همینطور که سرمیز جلوی بشقاب لوبیا نشسته بودم (بعدش پنیر «گریور» بود) همهی گذشته جلوی چشم مادرم زنده میشد... با چه زحمتی جلوی گریهی خودش را میگرفت، صداش میلرزید... بعد هم ترجیح میداد چیزی نگوید!... ایثار واقعی بود... حاضر بودم ازش به خاطر همهی خطاهام، بازیگوشیهام، گستاخیهای نگفتنیم، اعمال شنیعم عذرخواهی کنم!... اگر فقط همین میتوانست حالش را خوب کند!... اگر فقط به همین دلیل بود که دوباره آه و ناله را شروع میکرد!... اگر فقط به همین خاطر بود که دلش داشت میترکید!... کاملاً حاضر بودم ازش عذرخواهی کنم! بعدش فوری بگذارم و بروم!... آخرش هم حاضر بودم اعتراف کنم که بخت عجیب یارم بود! شانسی داشتم باور نکردنی! توی زندگی هر چه میخواستم نصیبم شده بود!... صبح تا شب فقط کارم این بود که از خوشحالی قهقه بزنم!... ها! حاضر بودم هر چیزی بگویم فقط برای این که زودتر تمامش کنیم!...»
- این کتاب در "کتابهای عامهپسند"
- این کتاب در "کتابنیوز" (قبل از خوندن کتاب نخونینش بهتره)
- این کتاب در "سودارو"