تبليغاتX
ک‍تاب‌خوانه

آرتور میلر (Miller, Arthur)

ترجمه‌ی عطاالله نوریان

180 صفحه

نشر قطره

چاپ چهارم، 1386

2000 تومان

عالی بود. یعنی واقعاً درخور شهرتش بود. تا جایی که من فهمیده‌م، آمریکاییا کلاً رو جزئیات خیلی کار می‌کنن و اگه حواستون نباشه نصف قضیه رو از دست می‌دین. تو داستاناشونم همین‌طوریه. یه جوری علاقه دارن که به جای این که چیزایی که می‌خوان بگن رو به شکل اتفاقات واضح و دیالوگ بیان کنن، به شکل جزئیات کوچیک تو داستان بذارن و هیچ تأکیدی هم روش نکنن تا خواننده خودش کشفشون کنه. مثلاً سلینجر... یا کارور که هیچ چی دیگه. اصولاً گاهی همه‌ی طرح داستان مبتنی بر همین جزئیاته. مثلاً تو این نمایشنامه جوراب خیلی مهمه... جدی.

چون از اول تقریباً روشنه می‌گم. داستان در مورد یه فروشنده‌ی پیره که دیگه نمی‌تونه درست کار کنه. ویزیتور به اصطلاح ما. همه‌ی زندگی‌ش خردخرد شکست خورده و حالا دیگه داره فرومی‌پاشه. مرتب به گذشته برمی‌گرده و تکه‌تکه مثل پازل همه چیزو کنار هم می‌ذاره تا آخرش تراژدی مرگش کامل می‌شه. از نظر روایتم واقعاً خیلی حساب‌شده‌س. یعنی خیلی درست و دقیق قرار داده این تکه‌های بازگشت به گذشته‌ رو...

یه مقدمه داره از یه منقد روس. الکی شلوغ پلوغ می‌کنه و درباره‌ی انحطاط بورژوازی داد سخن می‌ده... البته نمی‌شه انکار کرد که به‌شدت اجتماعیه... یعنی داستان مرگ یه مرد توی اجتماعیه که نمی‌تونه با قواعدش بازی کنه اما نمی‌خواد اینو قبول نمی‌کنه... ولی نه با اون تعابیر و تفاسیری که اون یارو گفته. بخونید متوجه می‌شید چی می‌گم.

+  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 12:51   | 

آنتوان چخوف(Chekhov, Anton Pavlovich)

ترجمه‌ی کامران فانی

128 صفحه

نشر قطره

چاپ سوم، ۱۳۸۶

1500 تومان

خیلی خوب بود. از باغ آلبالو هم بهتر بود به نظرم... جداً لذت بردم. یه مقدمه‌ی نسبتاً طولانی داره از یه منتقد روس. اونجا می‌گه که نمایشنامه‌هایی که چخوف قبل از مرغ دریایی نوشته، به‌وضوح نسبت به داستان‌هاش سطح پایین‌تره و این یه نقطه عطفه تو کارش. شاید اون نقل قول تولستوی که گفتم مربوط به اونا بوده.

اینجا هم مثل باغ آلبالو تقطه اوج و عطف و گره به اون شکلی که آدم در حالت عادی انتظار داره وجود نداره. و این خیلی برای چخوفی که 1904 مرده عجیبه... کلاً چخوف زیادی مدرنه برای دوره‌ی خودش. مقدمه‌ش رو اول اصن نخونید... داستان رو تعریف می‌کنه که هیچ،یه تفسیرایی هم می‌کنه ازش که من به نظرم کمی چرت و پرت اومد.

"بدون وقفه می‌نویسم. باعجله پست می‌کنم، باز می‌نویسم... بوی گل آفتابگردان می‌آید. به‌سرعت یادداشت برمی‌دارم: بوی تند و نفرت‌انگیز، رنگ یک بیوه‌زن. می‌بایستی اینها را در توصیف یک غروب تابستان بیاورم. هر جمله‌ی شما یا خودم را، هر کلمه‌اش را کش می‌روم... به تئاتر یا ماهیگیری می‌روم تنها به خاطر این که استراحت کنم، خودم را فراموش کنم؛ ولی نه، یک موضوع جدید مثل گلوله‌ی آهنی به مغزم می‌خزد... به خاطر عسلی که بیهوده در خلأ به دیگری می‌دهم، گرده‌های بهترین گل‌های زندگی‌ام را می‌گیرم، گل‌ها را پرپر می‌کنم، از ریشه می‌کنم..."

 

+ برچسب: آنتوان چخوف

+  دوشنبه 1387/04/24ساعت 22:18   | 

اوژن یونسکو (Eugène Ionesco)

ترجمه‌ی سحر داوری

264 صفحه (پالتویی)

نشر تجربه

چاپ دوم، 1380

؟

از عابر هوایی اصن خوشم نیومد. کرگدنم تا آخر پرده‌ی اول غیر قابل تحمل بود اما بعد کم‌کم خوب شد... حتی خیلی خوب. تو اون قسمتاش یه سری شگردای بی‌مزه داره. مث دیالوگای بی‌معنی که مرتب تو هم میان و یکی در میون ادامه پیدا می‌کنن... و دیگه این که حالم به هم می‌خوره از این که وسط نمایش یه شخصیت یهو می‌گه: «نمایشای یونسکو رو دیده‌ی؟» یا «همین الآن یه نمایش در حال اجراست...» یعنی همونی که داره توش بازی می‌کنه. اگه استفاده‌ی درست و حسابی می‌کردن از این یه چیزی، همین طوری محض متفاوت بودن...

انگاری اینا بیشتر برای خوندن باشن... اصولاً نمی‌دونم چقد قابل اجران... با حضور کرگدن و پرواز و غیب شدن و ظاهر شدن و...

ترجمه خوبه اما رسم‌الخط مضحکی داره... آیا تصور می‌کنید «نیم‌کت» چیزی‌ست که آن را می‌پوشند؟ نه... اشتباه می‌کنید. نیم‌کت چیزی‌ست که روی آن می‌نشینند... از این جدانویسی زیادیا... «زمخت ئه» و «قلب‌م» و این بازیا...

+  دوشنبه 1387/04/24ساعت 2:40   | 

آنتوان چخوف (Chekhov, Anton Pavlovich)

ترجمه‌ی سیمین دانشور

110 صفحه

نشر قطره

چاپ چهارم، 1385

1200 تومان

خوب بود. اولین نمایشنامه‌ای بود که از چخوف می‌خوندم. و گمونم یه جایی به نقل از تولستوی شنیده بودم که نمایشنامه‌های چخوف هیچ به خوبی داستان‌هاش نیست. اما این یکی خوب بود. گرچه از اون طنز آشنای چخوف تو داستاناش کم‌تر اثری داشت و دیگه این که... چه طور بگم... یه کم خلوت بود... یعنی شاید کمی زیادی سرراست بود؛ یعنی گره‌های زیادی نداشت. اما این لزوماً عیب نیست. به هر حال من خوشم اومد. مخصوصاً از پایانش.

پشت جلد نوشته که داستان به نوعی زوال زندگی قدیم و اشرافیت رو روایت می‌کنه. به نظرم اشکالی نداره اگه بکنه ولی همین طوری هم کافیه. یعنی ارزش خاصی اضافه نمی‌کنه به کار! طبیعتاً این یک نظر کاملاً شخصی‌ست...

چه خوبه که اول نمایشنامه‌ها شخصیتا رو معرفی می‌کنن... اگه نبود این اسمای عجیب غریب روسا نمی‌ذاشت آدم بفهمه کی به کیه...

ترجمه‌شم خوب بود... در کل توصیه می‌شه.

 

+ برچسب: آنتوان چخوف

+  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 17:2   |