ابراهیم گلستان
79 صفحه
انتشارات بازتابنگار
چاپ اول (این ناشر)، 1383
1000 تومان
اسمش از خودش قشنگتره. راوی مردیه که داره قصهی یکی از نوکرای پدرشو تعریف میکنه که سی سال پیش مرده. بهش میگفته «بابا». بد نبود... این طور که معلومه قراره بخشی از «روحیهها و حرکت عمومی جامعهای در گیرودار تحول» رو نشون بده. یه جاهایی خیلی خوب از دید کودکانه نوشته... اما منو نگرفت. راستش تا وسطاش بد نبود... ولی از آخراش خوشم نیومد. شایدم بد خوندمش. میخواستم یهنفس بخونمش اما جور نشد.
نثر آهنگین ابراهیم گلستان هم که معروفه. با یه پاراگراف ده خطی شروع میشه که –جز یه جا- وزن نیمایی داره رسماً. بقیهشم کمابیش همین طور موزون آهنگینه. یادمه تو موسیقی شعر دکتر شفیعی یه پانویس داره دربارهی مقایسهی تاریخ این قصههای ابراهیم گلستان و تولدی دیگر فروغ که یه جورایی مبهمه. برای این که ببینه کدومشون اول این توسّع رو تو وزن نیمایی به وجود آوردن. یه جاهایی هم پس و پیشه اجزای جملهها و اینا... یاد «آهسته وحشی میشوم» افتادم. یادمه از اون بدم نیومده بود... اما اینجا... الکی کند میکرد آدمو... خوشم نیومد هر چی بود.
“گفتم کی گفته؟ کی تو را نمیخواهد؟ کی گفته؟ گفت بابا وقتی که پیر شدی از نگاه میفهمی. گفتم چه چیز از نگاه میفهمی؟ گفت ای بابا، هر چیز؛ هر چیز، بابا جان. دیدم انگار پرت میگوید. من هم گرسنه بودم، گفتم پس وقتی که خوب شدی- وقتی که خوب خوب شدی، زودتر برگرد. یعنی کشک. یعنی خداحافظ؛ یعنی من خیلی گرسنهام و بیش از این چه فایده اصرار.”
- این کتاب در "کپو کوره"
جلال آلاحمد
128 صفحه
انتشارات فردوس
چاپ هشتم، 1380
600 تومان
“یک سیگار دیگر به معلم کلاس چهار دادم تا در نور کبریت توی صورتش دنبال چیزی بگردم. اما چیزی نبود. در صورتش آنچه میجستم نبود. در آن جلسه نهتنها شکلک معلمیاش را از صورتش برداشته بودند، بلکه همهی طمطراق هیکل مدیرکلیاش را هم گرفته بودند. هیچ چیز از او نمانده بود. یعنی خود من هم همین حالت را داشتم؟ عین این بیحالتی را؟ و همین صورت پر از خالی را؟”
الان چاپ یازدهمش تو بازاره. مال فردوس... صد تا ناشر دیگهم چاپ کردهن...
بله... همه میگن که جلال بیشتر از اون که نویسندهی درجهیکی باشه، نثرنویس بزرگی بوده و بهترین نمونههاشم همین کتاب و غربزدگی و اینهاس. ولی از نظر داستانی هم این بهترین کتابشه. من کتابو همون حوای سال 80-81 خونده بودم و حالا هم به دلیلی باز رفتم سراغش. دوباره که خوندمش، به صرافت این افتادم که واقعاً داستان خوبیه. راوی مردیه که بعد سالها معلمی با وساطت و پارتی و اینا مدیر یه مدرسهی پرت و پلا میشه و اتفاقایی میافته که خیلی ربط مشخصی با هم ندارن جز این که طاقت این طرفو طاق میکنن و هی تا مرز استعفا میره و میآد. نه چیزای معمولی، چیزای اجتماعی و سیاسی و اینا. یعنی چیزایی که تأثیرات کوچیک مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی ِ اون دورهس. توجه داشته باشین که من اصولاً به داستان اجتماعی بدبینم. ولی از این خوشم اومد. و نثر... واقعاً درخشانه. زمانی فکر میکردم اهمیتش صرفاً تو اینه که تو دورهی خودش یه قدم مهم بوده، ولی حالا میبینم نه. هنوزم نمونهی همچین نثر ساده و روون و سریعی که همه چیش درست و به جا باشه –چه تیکههای نزدیک به محاورهش، چه کنایه و تشبیهش- خیلی کمه. اگه واقعاً باشه.
«هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت روزی در خاک ریختهای که حالا سبز کرده. چشم داری احمق؟! میبینی که هیچ نشانی از تو ندارد؟ انگ کارخانههای فیلمبرداری را روی پیشانیاش میبینی؟ و روی ادا و اطوارش و لولهی گوشی را دور دست پیچیدنش...؟ خیال کرده بودی. دلت را خوش کرده بودی. گیرم که حسابت درست بوده؛ حالا بگو ببینم حالا پس از ده سال آیا باز هم چیزی در تو مانده که بریزی؟ که بپراکنی؟»
- این کتاب در "کتابنیوز" [به نقل از «از صد سال داستاننویسی در ایران»]
کازوئو ایشیگورور (Ishiguro, Kazuo)
ترجمهی نجف دریابندری
356 صفحه
نشر کارنامه
چاپ سوم، 1385
4950 تومان
عالیه. یادم نمیآد آخرین باری که این صفتو اینجا برای کتابی به کار بردم کی بود، ولی مدتها بود از کتابی این قدر لذت نبرده بودم. واقعاً مدتها. داستان توسط یه پیشخدمت قدیمی در سال 1956 روایت میشه و طی سفری که از سر میگذرونه، توی یادداشتهاش به گذشته برمیگرده و حتی حرفای بینظم و ترتیبی دربارهی حرفهی پیشخدمتی میزنه که البته بعد خیلی مربوط از آب درمیآد. به نظرم یکی از دلایل قدرتش توی لحن خشک بیتفاوتیه که توی اون ظریفترین و حتی حسیترین چیزای ممکنو روایت میکنه. از این نظر شاید شبیه وداع با اسلحهس. البته لحن این دوتا خیلی فرق داره، ولی هر دو در بیحس بودن مشترکن.
در مورد ترجمه هم تا جایی که به من مربوطه با آرامش خاطر میشه گفت مث خود کتاب شاهکاره. فقط مقدمه رو به هیچ وجه قبل از خود رمان نخونید. البته نکتههای خیلی خوبی گفته، اما خیلی خوشحالم که بدون پیشزمینه وارد کتاب شدم و خودم از بین جملههای بینظیر کتاب با لذتی زائدالوصف اون نکتهها رو بیرون کشیدم.
اینی که نقل میکنم، صرفاً برای اینه که نمونهای از نثر کتابو ببینید:
“آنچه الآن دارم به عرض میرسانم از قضا یکی از موارد مکرّری است که میتوانم برای نشان دادن حجب و تواضع ذاتی لرد دارلینگتن نقل کنم. در سالهای اخیر مهملات زیادی دربارهی مرحوم لرد و نقش برجستهای که ایشان در امور بینالمللی داشتند گفته و نوشته شده؛ در بعضی از گزارشهای جاهلانه این طور امده که ایشان به واسطهی خودخواهی یا خودبینی دست به آن کار زدهاند...”
- این کتاب در "سیب گاززده" (قبل از خوندن کتاب نخونید.)
- این کتاب در "کتابهای عامهپسند"
هاینریش بل (Böll, Heinrich)
ترجمهی سیامک گلشیری
137 صفحه
انتشارات مروارید
چاپ دوم، 1386
2100 تومان
“آنجا همه چیز یخ زده بود. شبهای پیاپی هزاران سرباز سر پستهایشان انتظار دشمنی را میکشیدند که هیچگاه پیدایش نشد و بعضی آرزوی آمدنش را داشتند. سالهای پیاپی آنجا هزاران سرباز هر شب در مقابل دریا میایستادند، در مقابل این هیولا که تا ابد همان است که هست، تا ابد، میآید و میرود، میآید و میرود و همیشه با چنان آرامشی لبخند میزند که آدم اغوا میشود خودش را با سر توی آن بیندازد.”
عالی نبود، ولی خوب بود. قبل از این فقط یه داستان کوتاه از بل خونده بودم. اونم فضاش مث این حول جنگ و فلاکت بود... البته نه مث این خود جنگ. ماجرای کتاب در زمان جنگ جهانی دوم میگذره و توسط فردی روایت میشه که میخواد نحوهی واقعی مرگ فرماندهشو برای برادر اون توضیح بده. کلاً فضای نکبتبار داغونی داره و خیلی ضد نازیه... نکبت نه صرفاً نکبت ناشی از جنگی که میشناسیم... یه جورایی بین جنگ شخصیتاش درگیر مسائل دیگهایان... چی میگم؟ معلومه که هستن... وگرنه که... بگذریم.
ترجمهش در ظاهر خوبه ولی یه جاهایی هر کاری کردم، منظورشو نفهمیدم! نمیدونم مال ترجمه بود، یا در اصل اینقد مبهمه، یا من خنگم...
“بسیار خب، پس بذارین براتون توضیح بدم. ما به این آدمهای خوب یونیفرم میپوشونیم و اون چیزی رو که پروسیها دوست دارن اسمشو بزدلی بذرن، در اونها نابود میکنیم، احساس شرف انسانی و آزادی باشکوه غیرنظامی رو میگم... بعد این افرادو میفرستن تا بکشن یا کشته بشن و این فعالیت آدمو یه مقدار وحشی میکنه... بعد با دستورهایی روبهرو میشن که از اونا میخوان سربهراهتر از غیرنظامیها باشن...”
ارنست همینگوی (Hemingway, Ernest)
ترجمهی نجف دریابندری
423 صفحه
انتشارات نیلوفر
چاپ یازدهم، 1376
150۰ تومان
خیلی خوب بود. میدونید... داستانهای جدیدتر از نظر فرم خیلی جذابترن ولی داستانای قدیمیتر یه جور اصالتی دارن که تو داستانای جدید نیست... گمونم جملهی بیمعنیای از آب دراومد. دربارهی سربازیه توی جنگ جهانی اول و قاطی شدن مسائل عشقی و اینها. خیلی جذاب و روونه. نثر سریع و بیتفاوت همینگوی و توصیفای زنده و خشنش اجازه نمیده از کتاب راحت دل بکنین. بعضی جاها شکل دیالوگاش مث "گفتگو در کاتدرال" بود. “دیگر این که اتریشیها هم کارشان ساخته است. اگر چند تا از آن لشکرهای آلمانی را داشتند کاری از دستشان بر میآمد. آیا به نظر او در این پاییز حمله خواهند کرد؟ البته خواهند کرد.”
ترجمهی استاد دریابندری مال سال سی و دوئه ولی همین 76 تجدید نظر شده. چند تایی لغت ناآشنا داره و بعضی جاها نثر شکسته و رسمی درهم شده. چاپ جدیدشم من دیدهم این اواخر. نمیدونم چندمه و چنده.
یک اعتراف هم بکنم. واقعاً دوست داشتم پایان خوشتری میداشت.
“«اگر یک وقتی شما مؤمن شدید و من مرده بودم، برای آمرزش من دعا کنید. من از چند تا از دوستانم خواهش کردهام این کار را بکنند. من منتظر بودم که خودم مؤمن بشوم، ولی هنوز خبری نشده.» به نظرم رسید که لبخند اندوهناکی زد، ولی نتوانستم تشحیص بدهم. چهرهاش چنان پیر بود و چروکیده بود و لبخند آنقدر خط در چهرهاش میانداخت که کیفیتش در آن گم میشد.”
- این کتاب در "کتابنیوز" (قبل از خوندن کتاب نخونید)
