تبليغاتX
ک‍تاب‌خوانه

سید جعفر شهیدی
216 صفحه
دفتر نشر فرهنگ اسلامی
چاپ سی و هشتم، 1386
1500 تومان
«چنان که نوشته‌ام، قدیم‌ترین سند کتبی با زمان حادثه در حدود دو قرن فاصله دارد، اما چاره‌ای جز استناد به همین مدارک نیست... برای آن که پاسخ درست را بیابم، دین و معتقدات خود را نادیده گرفته‌ام. روایات و داستان‌های ضد و نقیض بیش از یک قرن را کنار هم گذاشته‌ام و از میان همه، آن را نوشته‌ام که گذشته از تاریخ درست، شرایط اقلیمی، دینی، اقتصادی و اجتماعی نیز آن را تأیید می‌کند.»
کتاب خیلی خوبیه. حتی بعد از سی سال از چاپ اولش هنوز خیلی جاها موقع خوندنش آدم حس می‌کنه داره مطلب دست اولی می‌خونه.
فقط آدمی مثل مرحوم استاد شهیدی می‌تونه چنین کتابی بنویسه. کسی که علاوه بر احاطه بر علوم اسلامی و تسلط بی‌حرفش به تاریخ اسلام و ادبیات و فرهنگ عربی، به مسأله‌ی تحقیقش از دید علمی نگاه کنه. کسی که بتونه وضع اجتماعی دمشق و حجاز و عراق رو نشون بده و از بین انبوه حرفای بی‌ارزش و باارزش مورخا اون چیزی که کلید مسأله‌س بیرون بکشه. همیشه برام عجیب بوده که آدمایی مثل استاد شهیدی چطور تونسته‌ن به این وسعت از اطلاعات برسن... کسایی که واقعاً می‌شه بهشون گفت علَامه. و کسایی که تو نسلای بعد از اونا نمونه‌شون نیست.

«اگر این مردم که قصر را محاصره کردند مردان جنگ بودند، یا اگر از عاقبت‌اندیشی و تدبیر بهره‌ای داشتند، یا اگر فرماندهانی کارآزموده بر سر آنان بود باید همان دم قصر را بگیرند و پسر زیاد را از پا درآوردند. لکن چنان که بارها گفته‌ام و بارها خوانده‌اید اینان از همان دسته مردمی هستند که نخست کاری می‌کنند، سپس درباره‌ی آنچه کرده‌اند می‌اندیشند...»

+  یکشنبه 1386/10/30ساعت 14:41   | 

نجیب محفوظ (Mahfuz, Najib)

ترجمه‌ی محمد دهقانی

173 صفحه

انتشارات نیلوفر

چاپ دوم، 1385

1900 تومان

گدا داستان روشنفکریه که توی میان‌سالی ناامید و محافظه‌کار شده و حالا که داره به پیری می‌رسه هم آرمان‌های جوونی‌ش رو مسخره می‌کنه و هم از حالش بیزاره... و در نهایت به انحطاط و اضمحلال می‌رسه. (نقل به مضمون از یادداشت مترجم)

خیلی خوب بود. تقریباً یه‌نفس خوندمش... البته چون شب بود تونستم... روز بود نمی‌شد. اول چیزی بود که ازش می‌خوندم... نوبل برده.

بیشتر حجم کتاب دیالوگه و یه جور منولوگ ذهنی که به شکل دوم‌شخص نوشته شده... روایت تو زمان حال منظم جلو می‌ره ولی گاهی وسط یه دیالوگ می‌بینید که یه دیالوگ از سال‌ها پیش وارد شده. این درهم‌شدن زمانی خیلی خوب دراومده... همین‌طور درهم‌شدن دیالوگا و منولوگا. کاملاً عربی بودن کتاب مشخصه. یه جور شاعرانگی توش هست. نه طوری اذیت کنه آدمو... مث رولفو تقریباً... دروغ در پاییز چه خوب است...

ترجمه... نمی‌تونم بگم عالی بود ولی خوب بود. شاید من زیادی حساسم رو دور شدن نثر از زبان گفتار... مهم اینه که فضای دیالوگا و به‌خصوص منولوگا رو تونسته درآره... حالا بینش چهار تا سکنات و تدبیر منزل و اینام هست... تازه باید دید نثر اصلی کتاب چه جوری بوده... واز همه‌ی اینا گذشته تقدیم‌نامه‌ی مترجم بَسه خودش: «تقدیم به همه‌ی هم‌نسلانم که آرمان‌های بلندشان جای خود را به آپارتمان‌های بلند داد.»

مرد قدیم تو اکنون از پوست خود به درآمده است. اینک نفس‌زنان به دنبال صدایی مرموز می‌دود و در پس خود مشتی خاک بر جای می‌نهد و شادی‌های دیروز و حتی مدینه‌ی فاضله را... مشتی خاک. و حتی دخترک زیبا و امیدبخش را هنگامی که زنگهای کلیسا صدا می‌کردند.[...]

و امروز زندگی‌ات به ترانه‌ای هرز بند است.

- بخواب زینب، به من و به خودت رحم کن...

+  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 16:23   | 

کریستوفر فرانک (Frank, Christopher)

ترجمه‌ی لیلی گلستان

91 صفحه

انتشارات بازتاب‌نگار

چاپ پنجم، 1385

1200 تومان

شاهکاری که می‌گن نبود. هرچند جذابه و تا آخر یه نفس دنبال خودش می‌کشونتون و بعیده که یه نفس کتابو نخونین، ولی... چه جوری بگم... تجربه و موقعیت چندان نابی تو کتاب نبود. همه‌ش به خاطر این نیست که موضوعش تا حدی تکراری بود. این همه داستان با موضوع مشترک هست... چه می‌دونم.

[قبل از خوندن کتاب بقیه‌ی یادداشت رو نخونید. همین‌طور لینک دومو.]

1984. از همون اول آدمو یاد 1984 می‌اندازه. یه دنیای کمونیستی اغراق‌شده که حریم فردی‌ای یا درواقع هیچ فردیتی باقی نذاشته. هرچند تو مقدمه گفته که نمی‌دونم شرق و غرب مث همن و اینا، ولی به وضوح این بیشتر یه کابوس کمونیستیه. البته آخرش به نسبت 1984 روشن‌تره. چون قهرمان داستان حداقل در درون پیروز می‌شه. ولی اونجا هیچ چیز امیدوارکننده‌ای باقی نمی‌مونه. قهرمان به برادر بزرگ عشق می‌ورزه و رمان تموم می‌شه.

به نظرم زیادی کوتاه بود. البته از نظر منطق داستانی خیلی این قضیه نمی‌تونه ادامه پیدا کنه... ولی به هر حال آدم اونقدرها فرصتی نداره که قشنگ غرق شه تو فضای کتاب... و اتفاق... تو فصل سوم آدم کاملاً منتظره که راوی دوباره اتفاقی با میرا روبه‌رو شه و می‌شه بدون این که دلیلی داشته باشه و بدون این که آدمو غافلگیر کنه...

در ضمن این صفحه رو هم برای دسترسی راحت شما به مطالب درست کردم... لینکش زیر بایگانی موضوعی هست. برید لذت ببرید...


- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"

- این کتاب در "جشن کتاب"

+  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 17:48   | 

خوان رولفو (Rulfo, Juan)

ترجمه‌ی فرشته مولوی

168 صفحه

انتشارات ققنوس

چاپ دوم (اول این ناشر)، 1384

1700 تومان

مجموعه داستانه. داستاناش خیلی کوتاهه... شونزده تا داستان داره با یه پیشگفتار. پیشگفتارش هم ترجمه‌شده‌ست و چیز به درد بخوریه... بعد داستانا حتماً بخونیدش.

نمی‌شه گفت خوب نبود، انصافاً خوب بود. فقط در مقایسه با پدرو پارامو... نه! داستانا رئالن و بیشتر در مورد انتقام و جنگ داخلی و بدبختی و فلاکت و فقر و فساد و این چیزا. همه‌ش از دید مردم عامی البته. در کل همون دنیای تیره‌ی ساکنِ مفلوک پدرو پارامو رو نشون می‌ده و همون فضای خشن و بدوی رو داره. شاید کمی خشن‌تر حتی، ولی نه به اون قدرت. نثر هم تو همون سبکه... نثر دقیق و موجز و غافلگیرکننده... اما باز اصن به خوبی پدرو پارامو نبود... شایدم کمی مال ترجمه باشه... خوب نیست چندان ترجمه‌ش. همه‌ی اینا یه کم عجیبه چون این کتاب فقط دو سال زودتر از پدرو پارامو منتشر شده.

گویا همین دو تا کتابم داره رولفو. تو پیشگفتار نوشته که ناشر مکزیکی مدت‌هاست وعده‌ی رمان دوم رولفو می‌ده. تاریخ نداره پیشگفتار اما رولفو 1986 مرده...

به ما گفت: «آمده‌ام دعا کنم.»

از او پرسیدم: «برای چی؟»

شانه بالا انداخت.

آن‌جا کسی نبود که آدم به درگاهش دعا بخواند. کلبه‌ی کهنه‌ی خالی‌ای بود که هیچ دری نداشت، فقط چند تا راهرو باز و یک سقف پر از ترک که مثل الک بود و هوا از آن می‌گذشت.


+ برچسب: خوان رولفو

+  دوشنبه 1386/10/17ساعت 2:12   | 

میلان کوندرا (Kundera, Milan)

ترجمه‌ی فروغ پوریاوری

169 صفحه

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

چاپ نهم، 1383

2100 تومان

کمی اعصاب خورد می‌کنه این تأکید زیاد کوندرا رو مسائل سانسورشدنی. البته واقعاً استفاده‌ی درستی می‌کنه... ولی چقدر آخه؟ غیر از [...]ها، سه تا داستان رو اصن حذف کردن تو ترجمه...

روی هم رفته بد نیست ولی چندان هم خوب نیست. بین کارای کوندرا فضاش به «شوخی» نزدیک‌تره... مخصوصاً اون اولیش که همون درونمایه‌ی کلی «شوخی» رو داره. یعنی این که انگار کسی یا چیزی نشسته و داره با ما آدم‌ها شوخی می‌کنه و بهمون می‌خنده... این تو بقیه‌ی کارای کوندرا هم هست... مثلاً تو «مهمانی خداحافظی»... ولی نه صریحاً... یعنی نمی‌گه... می‌بینیم...

مسأله اینه که کوندرا داستان نمی‌نویسه، اما هنوز درست ضدداستان هم نمی‌نویسه. اون جور که تو «جاودانگی» و به‌خصوص «بار هستی» می‌نویسه. در مقایسه با کارای داستان‌تر کوندرا هم درجه یک نیست. توی «مهمانی خداحافظی» برای مثال، غافلگیری‌ها و موقعیت‌هایی که شخصیت‌ها توش قرار می‌گرفتن و نا‌آگاهی‌شون و اینا کارو قشنگ‌تر می‌کرد...

به نظرم آخریش از همه بهتر بود... ادوارد و خدا... از پایانش خوشم اومد.

و چیزی که بد نیست یه بار بگیم درباره‌ی کوندرا این که همیشه به این که کتاباشو در حد بیانیه‌ی سیاسی-اجتماعی بر ضد کمونیسم و اینا پایین می‌آورند معترض بود.

به اندازه‌ی کافی متوجه نشده بود که چه بسیار برای همشهری‌هایش سودمند واقع شده است، همشهری‌هایی که واقعاً نه قهرمانان را (آن‌ها که مبارزه می‌کنند و فتح می‌کنند)، که بیشتر شهیدان را دوست دارند، زیرا مردانی از این قبیل حقیقتاً به آن‌ها درباره‌ی سستی مطبوعشان قوت قلب می‌دهند و عقیده‌ی آن‌ها را درباره‌ی اینکه زندگی فقط دو راه دارد: اطاعت کردن یا نابود شدن، تأیید می‌کنند.


- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"


+ برچسب: میلان کوندرا

+  دوشنبه 1386/10/03ساعت 2:18   |