حسن بنیعامری
296 صفحه
نشر چشمه
چاپ اول، 1384
2500 تومان
قدم تند میکنم نبینم نگاهی را نشنوم صدایی را که بدون دیدن و شنیدن سنگینیشان آمدهست نشستهست روی گردهام نمیبردم پیش. فقط این نیست. دست راستم هم توی دست کسیست که آتش دارد کف دستش. که یک جور زنانهای آتش دارد کف دستش. زل زدهست یه من. من نمیبینم. طلسم این بیحسی را فقط اسمش میشکند: «به خانومی دریات نمیگویی، قربان آن قد رعنای دکترانهات، که چه آتشی افتادهست به جانش سیاهبختش کردهست؟»
رمان خیلی خوبی بود. از اون رمانایی که خوندنشون تجربهی خوبیه. منظورم دقیقاً اون چند ساعتیه که صرف خوندش میشه. کتاب 4 فصل داره که دو تای آخر کوتاهن. فصل اول روایت اولشخص داره و غالباً جریان سیال ذهن. فصل دوم روایت دومشخص و اون هم با شکست زمانی و این چیزها... چیزی که خیلی شاخصه نثر نویسندهس. حتی همهی دیالوگا با همون نثر خاص نوشته شدهن. که البته با شکل روایتش قابل قبوله. گاهی فکر میکنم یه زمانی بود که ساده نوشتن واقعاً هنر بود... یعنی نثر سالم ساده داشتن هنر بود. اما حالا دیگه همه بلدهن ساده بنویسن... یه جاهایی نثر باید خودش جون بگیره... بازی بده آدمو... نه این که صاف و ساده و سرراست فقط تعریف کنه...
پشت جلد کتاب رو نخونید... نمیدونم. شاید من زیادی وسواسیام. ولی دوست دارم وقتی وارد کتاب میشم کاملاً ذهنم خالی باشه... یعنی کاملاً غافلگیر شم... گاهی حتی یادداشتی از این دست که خودم مینویسم رو هم نمیخونم... یا نصفه میخونم. آره...
دست چپت را بلند کن بزن بنواز بر سیمهای گیتارت تا صداش بشود غرش هلیکوپتر و تمام فریادهای درونش و ، بشود نوای در اوج دوتاری که دده کوارغلی با چشم بسته و خیس عرق در رقصارصِ دست و لرزالرزِ سیمهای و گرایلیخوانیِ حنجرهی زخمیاش زمزمه میکند دم به دم اسم لیلی و پلنگ را که برفپوش و خونیناند هر دوشان و، بلرز بلرز بلرز از آرامش دست چپی که حالا میخرامد آهسته برسیمهای گیتارت...
