تبليغاتX
ک‍تاب‌خوانه

گابریل گارسیا مارکز (Garcia Marquez, Gabriel)
ترجمه‌ی بهمن فرزانه
352 صفحه
انتشارات امیرکبیر
چاپ دوم 1355
آره... گیجم... کمی هم به خاطر این سردرد بدمصبه البته... آره... خیلی رمان خوبی بود... ولی... شما اگه نخوندین زودتر بخونیدش... من... مدام به خودم می‌گفتم که کاش زودتر خونده بودم... ولی با این همه خیلی خوب بود... اونقد خوب که بعدش بی‌دلیل این موقع با این سردردم تو خونه قدم بزنم و نخوابم. گمونم بهتره اول اون دو تا کتابی که من خوندم رو بخونید بعد اینو...
طبیعتاً این که من دارم چاپ 55 نیست. از ایناس که از روش افست کردن. از دست‌فروشای انقلاب جلو دانشگاه خریدم. بگردین... همیشه دارن... بین 3 تومن تا 5 تومن می‌فروشن... حتماً سعی کنید اینو گیر بیارید... گرچه کیفیتش بده... اصلشم خوب نبوده... با فونت نه چندان جالب و ریزش... منم کی ترجمه‌های دیگه رو ندیدم... ولی اگه قرار به سانسور باشه که هست، نباید چیز زیادی از کتاب باقی مونده باشه...
برام یه کم عجیبه... اون داستانا رو مارکز قبل از این نوشته... ولی طوری نوشته که گویا همه‌ی این داستان رو تو ذهن داشته... آره... هی... چه خوب... من گیجم و نمی‌دونم چی بنویسم...
سال‌ها بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان دهکده‌ی ماکوندو تنها بیست خانه‌ی کاهگلی و نئین داشت. خانه‌ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود از روی سنگ‌های سفید و بزرگی، شبیه به تخم جانوران ماقبل تاریخ می‌گذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و می‌بایست با انگشت به آن‌ها اشاره کنی...این طوری شروع می‌شه.

- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"
- این کتاب در "کتاب‌نیوز" (قبل از خوندن کتاب نخونید)
- این کتاب در "کتابلاگ"

+ برچسب: گابریل گارسیا مارکز

+  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 3:0   | 

پل استر (Auster, Paul)

ترجمه‌ی خجسته کیهان

173 صفحه

نشر افق

چاپ سوم، 1384

1600 تومان

گمون نمی‌کردم به این زود‌ی‌ها با چیزی که صفت پست‌مدرن داره کنار بیام. دوستی البته می‌گفت استر پست‌مدرن لایته. پست‌مدرن وحشی نیست.[نقل به مضمون] از این خیلی خوشم اومد. گمونم بیشتر به خاطر غیرمنتظره بودنش بود. یعنی انتظار همچین فضایی رو نداشتم اصن. توصیفاش از شرایط عالیه. اینقد تیکه‌ی خوب داره که نمی‌دونستم کدومشو بنویسم اینجا... هنوزم دلم می‌خواد یکی دو تیکه دیگه‌م بنویسم. شاید کتاب بعدی که از استر بخونم اینقد خوب نباشه به نظرم.

هر چی ترجمه‌ش روونه، (سیدرضا شکراللهی ویراستارش بوده) مقدمه‌ای که مترجم نوشته بی‌نظم و بی‌ربط و بی‌خوده. آخرش بخونید. اصن نخونیدم چیزی از دست نمی‌دید. حتی پشت جلدشم نخونید. ذهنیتتون رو خراب می‌کنه موقع شروع کتاب. منم از روی غریزه نخوندم اولش.

هی! با توام! مرسی!

«آن‌چه به نظرم عجیب می‌رسد این نیست که همه چیز در حال فروپاشی‌ست، بلکه این است که چیزهای بسیاری همچنان باقی مانده است. زمان درازی طول می‌کشد تا جهانی نابود شود، بسیار بیش از آن‌چه تصور کنی. زندگی‌ها ادامه می‌یابند و هر یک از ما شاهد درام کوچک خود باقی می‌مانیم. درست است که دیگر مدرسه‌ای باقی نمانده، آخرین فیلم‌ها را پنج سال پیش نمایش دادند و شراب چنان کمیاب است که تنها ثروتمندان توانایی خرید آن را دارند. اما آیا منظور ما از زندگی این است؟ بگذار همه چیز فرو بریزد و از میان برود، آن‌وقت می‌بینیم چه چیز باقی می‌ماند. شاید جالب‌ترین پرسش همین باشد. این که ببینیم وقتی دیگر هیچ چیز باقی نمانده چه پیش می‌آید و این که آیا می‌توانیم از آن پس نیز زنده بمانیم؟»


- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"


+ برچسب: پل استر

+  دوشنبه 1386/05/22ساعت 12:2   | 

محمدرضا شفیعی کدکنی
به کوشش ولی‌الله درودیان
464 صفحه
انتشارات آیدین
چاپ اول، 1385 تبریز
5000 تومان
مجموعه‌ی یادداشتا و مقاله‌های استاد شفیعی درباره‌ی حافظه. یکی دو جا دکتر شفیعی اشاره کرده که قصد داره کتابی با این نام درباره‌ی حافظ منتشر کنه. من فکر می‌کردم این اونه. ولی دکتر شفیعی یه بار جایی گفته بود که وقتی کتاب دراومده کلی تعجب کرده و یادش اومده که آقای درودیان یه صحبتی قبلاً کرده بوده در این زمینه که دکتر شفیعی تصور دیگه‌ای داشته اصن... حالا... خلاصه این اون نیست.
آقای درودیان نوشته که همه‌ی کتابا و مقاله‌های دکتر شفیعی تو نشریات مختلفو خونده و جز یه کتاب رسوم دارالخلافه که نایابه و ادوار شعر فارسی که مطالب زیادی درباره‌ی حافظ داشته که عملاً قابل نقل نبوده، هر چی بوده رو نقل کرده. ولی من یه نگاه به فهرست موضوعی موسیقی شعر که انداختم دیدم چند موردو جا انداخته. کلاً آدم خیلی مسلطی نیست... یه جاهایی تو حرکت‌گذاری اشتباه کرده. بعضی جاهام یه بیتی از حافظ رو می‌آره که ربطی به اون توضیح دکتر شفیعی که نقل کرده نداره.
مقاله‌ها رو نسبتاً روون و سریع خوندم و اومدم جلو. دو تاشو که از موسیقی شعر  و شاعر آینه‌ها بود قبلاً خونده بودم. ولی خیلی خوشحالم که دوباره خوندم... مقاله‌ها همه‌ش خوبه ولی از همین دو تا (حافظ و بیدل و این کیمیای هستی) خیلی خوشم اومد و دو تای دیگه؛ طنز حافظ و در ترجمه‌ناپذیری شعر. ولی به یادداشتا که رسیدم سرعتم خیلی کم شد. یه کم به خاطر این که مرتب مراجعه می‌کردم به کتاب اصلی که ببینم اصل متن و قضیه چی بوده، و یه کم به خاطر این که چیزایی آورده که بعضاً خیلی ساده و ابتداییه. مثلاً خراج رو تو توضیحات منطق‌الطیر دکتر شفیعی معنی کرده، این آورده... از این دست خیلی زیاده. آخرشم ترجمه‌ی مصرعا و بیتای عربی حافظ رو از حافظ به سعی سایه نقل کرده. کلاً برای پیدا کردن مطلبایی که آدم نمی‌دونه کجا خونده چیز خوبیه... علاوه بر این که خیلی مطالبم از نشریه‌هاست که راحت نمی‌شه گیر آورد. تو نمایه‌هاشم علاوه بر نام اشخاص و کتابا فهرست ابیات حافظم آورده که خیلی برای مراجعه‌های بعدی مفیده.
از طرح جلد تأثربرانگیزش که بگذریم چاپ خوبیم داره.

 

+ برچسب: استاد محمدرضا شفیعی کدکنی

+  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 21:30   | 

گابریل گارسیا مارکز (Garcia Marquez, Gabriel)
ترجمه‌ی جهانبخش نورائی
230 صفحه
انتشارات خواجو
چاپ اول، 1370
85 تومان
آخرین چاپش مال هشتاد و دوئه. در واقع ترجمه‌ی دو تا کتابه که به فاصله‌ی یه سال منتشر شده بودن... «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» و «تدفین خانم‌بزرگ». «کسی به...» یه داستانه که حدود هشتاد صفحه‌س. «تدفین مادربزرگ» مجموعه داستان کوتاهه. هشت تا داشتان کوتاه. توی داستانا پر از چیزای مشترکه. ماکوندو، همون شهر خیالی معروف مارکز، شخصیتای مشترک، اتفاقای مشترک. حتی بین دو تا کتاب. چیزی که تو توفان برگم بود. موقع خوندن یه جورایی باعث می‌شه آدم یه شأنیت کمی واقعی قائل شه برا داستانا. چیزی که مهمه و پشت جلدم نوشته اینه که این داستانا برخلاف اغلب کارای مارکز خیلی افسانه و عنصرای غیررئال ندارن. در کل مجموعه‌ی خوبی بود. خوشم اومد. ترجمه‌شم بد نیست.
دکتر سرش را از روزنامه برداشت و نظری به سرهنگ انداخت. بعد به رئیس پست که پشت دستگاه تلگراف نشسته بود نگاه کرد، و دوباره به سرهنگ.

گفت: «ما داریم می‌رویم...»
رئیس پست بی‌آن‌که سرش را بلند کند گفت: «سرهنگ چیزی ندارد.»
سرهنگ خجالت کشید.
به دروغ گفت: «منتظر چیزی نبودم.» با نگاهی پاک و کودکانه به طرف دکتر برگشت و ادامه داد: «کسی به من نامه نمی‌نویسد.»

+ برچسب: گابریل گارسیا مارکز

+  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 2:56   |