تبليغاتX
ک‍تاب‌خوانه

خورخه لوییس بورخس (Borges, Jorge Luis)
ترجمه‌ی کاوه سیدحسینی
260 صفحه
انتشارات نیلوفر
چاپ دوم، 1379
1400 تومان
اگه در دنیا چیزی به نام کتاب بددست وجود داشته باشه، (با علم به این که برای هر کسی فرق می‌کنه) یعنی این. اصن معنیش این نیست که خوب نبود. نه. بعضیاش خیلی خوب بود. ولی نمی‌دونم چرا هر چی می‌شِستم بخونمش نمی‌شد. بگذریم.
نمی‌دونم اصولاً این طوریه یا من کتاب بدی رو برای شروع بورخس انتخاب کردم. یه جاهاییشو نمی‌فهمیدم. به نظرم تو این جور کتابا که پر از اشاره به اسطوره و داستان و فلسفه و این چیزاس، نصف کار مترجم پانویس نوشتنه. این کتاب پانویس به‌دردبخور نداشت اصن. مثلاً هراکلیتوسو یه کم می‌شناختم، تو داستان «دیگری» اشاره‌هاشو می‌فهمیدم؛ ولی یه جاهایی کاملاً آدم حس می‌کنه که نمی‌فهمه.
یه جاهایی نثر کتاب خیلی نفس‌گیر می‌شه. با جمله‌های طولانی مرکب پر از پرانتز. گاهی باید ۵-۶ خط صبر کنی تا به نقطه برسی. نمی‌دونم ویژگی نثر بورخسه یا تو ترجمه این طور شده. ولی فکر کنم بیشتر برمی‌گرده به کار خود بورخس.
بعضی داستاناش اصولاً شبیه داستان نیستن، اولی که شبیه یه اسطوره‌س خودش. چندتایی به نظر خیلی معمولی میان. یکی دو تاشم مث طرح یه رمانن که ننوشته‌شون. ولی چندتاییش خیلی خوبه. در کل تجربه‌ی فضای وهم‌آلود و خواب‌گونه‌ی بورخس تجربه‌ی خوبیه. می‌دونید؟ پر از چیزای انتزاعی محض. باید بخونید. تا نخونید نمی‌فهمید.
«فرمولی بود از چهار کلمه‌ی اتفاقی (که به نظر اتفاقی می‌رسیدند) کافی بود که با صدای بلند آن را تلفظ کنم تا قادر مطلق شوم. کافی بود که به زبان بیاورم تا این زندان سنگی را نابود کنم، تا روز در شبم نفوذ کند، تا جوان شوم، تا جاودان باشم، تا ببر، آلوارادو را بدرد، تا چاقوی مقدس در سینه‌ی اسپانیایی‌ها فرو رود، برای ساختن معبد، برای ساختن امپراتوری، چهل هجا، چهارده کلمه، و من ،تسیناکان، بر زمین‌هایی حکمرانی می‌کنم که ماکتوزا فرمان رانده بود. اما می‌دانم که هرگز این کلمات را بر زبان نخواهم آورد زیرا دیگر تسیناکان را به خاطر نمی‌آورم.

- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"

+ برچسب: خورخه لوییس بورخس

+  یکشنبه 1385/12/27ساعت 11:44   | 

رومن گاری Gary, Romain))

ترجمه‌ی سروش حبیبی

287 صفحه

انتشارات نیلوفر

چاپ پنجم، 1383

2500 تومان

وسطای کتاب که بودم یکی بهم گفت آخراش پلیسی می‌شه. گفتم: «چه بد!» پلیسی دقیقاً یعنی چی؟... معمایی نشد اما اتفاقات و غافلگیریاش و اینا یه جوری بود... انگار ریتم کتابو به هم زد. می‌دونید؟ اگه کتابی بود که اینجوری شروع نشده شاید خیلی خوب بود. اما الان یه جوری بود.

یه نکته‌ی کم‌اهمیت: یه لاتی تو این کتاب هست که توصیفش کاملاً شبیه یه لات توی «زندگی در پیش رو»ه. می‌گه که همه چیز صورتش له شده بود و از ریخت افتاده بود و هر چیم که سالم بود سر جاش نبود.

کتاب از نظر نشون دادن فضای سیاسی اجتماعی اروپا بین دو جنگ خیلی جالبه. این رومن گاری گویا خودشم دیپلماتی چیزی بوده اینه که این چیزا رو دقیق و خوب توصیف کرده.

یه چیز دیگه. گمونم این رومن گاری حوصله نداشته بشینه برای بار آخر کتاباشو بازنویسی کنه که یه دست شه. اول داستان راوی اول شخصه. یکی از آدمای کلبه‌ی باگ مورن که البته هیچ چی از خودش یا برخوردش با بقیه نمی‌گه. بعد راوی سوم‌شخص می‌شه. تو زندگی در پیش رو هم معلوم نمی‌شه پسره داره داستانو برا کی تعریف می‌کنه. چون برای همه ضمیر و فعل سوم‌شخص به کار می‌بره.

اینم مث زندگی در پیش رو پر از تیکه‌های خوبی بود که جون می‌ده برا این‌جا نوشتن. گویا در این زمینه تبحر داره رومن گاری.

اگه یکی ازم بپرسه سرجمع «زندگی در پیش رو» بهتره یا این می‌گم «زندگی در پیش رو». با این حال گرچه کتاب خوب تموم نمی‌شه... ولی برای اولاش کاملاً می‌ارزه که بخونیدش. همین.


- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"

- این کتاب در "رمز‌آشوب" (حتماً بخونید. البته بعد از خوندن کتاب)


+ برچسب: رومن گاری

+  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 20:33   | 

رومن گاری (Gary, Romain)

ترجمه‌ی لیلی گلستان

217 صفحه

نشر بازتاب‌نگار

چاپ دوم (از ویراست دوم)، 1383

1600 تومان

یه کتاب خیلی خوب، با حجم ایده‌آل و ترجمه‌ی عالی. بخوانید و لذت ببرید. همه‌ی کتاب از زبون یه بچه‌ی نامشروع روایت می‌شه در مرز کودکی و نوجوانی. یه پسر عرب توب محله‌ی مهاجرنشین پاریس که پیش زنی یهودی زندگی می‌کنه که کارش نگهداری از این‌جور بچه‌هاست. اما ذهنتون نره طرف فقر و فلاکت و این حرفا. می‌دونید؟ مثلاً تو مرگ قسطی، فقر و بدبختب محور اصلی همه‌ی کتابه. ولی این‌جا این طوری نیست. همون‌طور که تو مقدمه هم اومده، موضوع و فضای کتاب چیز دیگه‌ایه. ما داریم این پسر و ذهنش و اون‌چیزایی که بهش می‌گذره رو می‌بینیم. و دغدغه‌ی اصلی این پسر فقر نیست. به آدما، به محبت، به مادرش و این‌جور چیزا بیشتر فکر می‌کنه تا وضع نه چندان جالبی که گرفتارشه. به همین خاطر در حالی که مقدار بدبختی مومو خیلی جاها با فردینانِ مرگ قسطی قابل مقایسه‌ست، ولی اصن مث اون‌جا روی بدبختی تاکید نمی‌شه.

اینم مث بار هستی پر تکه‌های خوب بود.

«در کنارم قفسی بود پر از آت‌آشغال. می‌توانستم با آن‌ها آتش درست کنمو تمامِ ساختمان را بسوزانم. اما هیچ کس نمی‌فهمید که کار من بوده و به هر حال از احتیاط به دور بود. آن لحظه از زندگیم را خوب به یاد دارم چون کاملاً مثل بقیه‌ی لحظات زندگیم بود. زندگی من همیشه معمولی بوده اما لحظاتی هم هست که خودم را بدتر از لحظات دیگر حس می‌کنم. هیچ‌جاییم درد نمی‌کرد و دلیلی برای بدحالیم نداشتم در حالی که تمام چیزهایی را که می‌توانستند بدحالم کنند، داشتم.»


- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"

- این کتاب در "کتابلاگ" (قبل از خوندن کتاب نخونید)

- اين كتاب در "رمزآشوب"


+ برچسب: رومن گاری

+  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 15:2   | 

لویی فردینان سلین (Céline, Louis-Ferdinand)
ترجمه‌ی مهدی سحابی
723 صفحه
نشر مرکز
چاپ دوم، 1385
7900 تومان
کتاب داستان زندگی خود سلینه. تقریباً همه‌ش مربوط به بچگی‌ش تا 18 سالگی. نمی‌دونم چقد با تخیل تو واقعیت برده. و واقعاً مهم نیست. به من چه؟ چیزی که من می‌بینم یه کتاب روون پر از تجربه‌ی واقعی زندگیه. یه کتاب خیلی خوب.
مقدمه‌ی مهدی سحابی هم خیلی خوبه. من معمولاً یا مقدمه‌ی رمانو نمی‌خونم، یا بعد از تموم شدنش می‌خونم. این یکی استثنا بود. همون‌طور که اون‌جا توضیح داده شگرد سلین تو نثر رسیدن به منطق گفتاره. نه فقط وارد کردن چند تا اصطلاح عامیانه. این که چینش جمله‌ها نظم نوشتاری نداشته باشه. یعنی بی‌نظم‌تر از منطق نوشتار و منظم‌تر از ذهن. از چیزی که نوشته‌هایی که روایت جریان سیال ذهن دارن سعی می‌کنن بهش برسن. به خاطر همین سبک خاص «.» خیلی کمه تو کتاب.
ترجمه که طبیعتاً خیلی خوبه. فقط موقع خوندن یه جاهایی به لغت‌نامه احتیاج پیدا می‌کنین. شاید چون بعضی لغتا معادل دقیقی نداشتن که متداول باشه.
می‌دونید؟ اوج داستان لزوماً جایی نیست که یه اتفاق به ظاهر مهم (مث مردن یه آدم یا سفری چیزی) می‌افته. ممکنه جایی باشه که یه گفتگوی ظاهرا‍ً ساده اومده یا یه مونولوگ ذهنی. به نظرم تو این کتاب این‌طوری بود.
اینم یکی از تیکه‌های خوب کتاب. می‌خواستم خلاصه‌ش کنم دیدم اصن نمی‌شه! تازه سه‌نقطه‌هایی که می‌ذاشتم با سه‌نقطه‌های خودش قاطی می‌شد. بخونید! اینقدر روونه که یهو می‌بینید رسیدید تهش. تو رسم‌الخط دست بردم.

 «اِاِاِ! نامردها! پس هر چه بدبختی، گرفتاری، رنج و عذاب بود مال آنها بود. مال من در مقایسه با مال آنها اصلاً وجود نداشت! من اگر سرم به سنگ می‌خورد فقط تقصیر خودم بود، خودم! به عقیده‌ی آن ناکس‌ها، هر چه هم که به سرم می‌آمد کلک بود! نامردهای نامرد!... یعنی که داشتم پررویی می‌کردم و خجالت هم باید می‌کشیدم!... در حالی که آنها، آنها قربانی بودند! قربانی بی‌گناه! شهید همیشگی!... ماها را نمی‌شد با هم مقایسه کرد!... من نباید گول جوانی صاحب‌مرده‌م را می‌خوردم!... نباید تا ابد گمراه می‌ماندم!... من بودم که باید حرف گوش می‌دادم!... من بودم که باید سرمشق می‌گرفتم!... همیشه!... بله که همیشه!... همیشه همیشه!... گفتن نداشت! همین‌طور که سرمیز جلوی بشقاب لوبیا نشسته بودم (بعدش پنیر «گریور» بود) همه‌ی گذشته جلوی چشم مادرم زنده می‌شد... با چه زحمتی جلوی گریه‌ی خودش را می‌گرفت، صداش می‌لرزید... بعد هم ترجیح می‌داد چیزی نگوید!... ایثار واقعی بود... حاضر بودم ازش به خاطر همه‌ی خطاهام، بازیگوشی‌هام، گستاخی‌های نگفتنی‌م، اعمال شنیعم عذرخواهی کنم!... اگر فقط همین می‌توانست حالش را خوب کند!... اگر فقط به همین دلیل بود که دوباره آه و ناله را شروع می‌کرد!... اگر فقط به همین خاطر بود که دلش داشت می‌ترکید!... کاملاً حاضر بودم ازش عذرخواهی کنم! بعدش فوری بگذارم و بروم!... آخرش هم حاضر بودم اعتراف کنم که بخت عجیب یارم بود! شانسی داشتم باور نکردنی! توی زندگی هر چه می‌خواستم نصیبم شده بود!... صبح تا شب فقط کارم این بود که از خوشحالی قهقه بزنم!... ها! حاضر بودم هر چیزی بگویم فقط برای این که زودتر تمامش کنیم!...»

- این کتاب در "کتاب‌های عامه‌پسند"
- این کتاب در "کتاب‌نیوز" (قبل از خوندن کتاب نخونینش بهتره)
- این کتاب در "سودارو"

+ برچسب: لویی فردینان سلین

+  سه شنبه 1385/12/08ساعت 16:26   |