آلبرتو موراویا (Moravia, Alberto)
ترجمهی زهره بهرامی
200 صفحه
نشر نی
چاپ اول، 1384
2000 تومان
اولش یه سالشمار زندگی نویسنده داره که تقریبا به درد نمیخوره! همهش نوشته که با فلانی کار میکرد و فلانجا مینوشت و... که همهش برای منیکی ناآشنا بود.
داستانهاش نسبتاً کوتاهه. حدود 8-9 صفحه. و همهشون سادهن. خیلی روون فقط اتفاقاتو تعریف میکنه وهمهشم از دید اولشخص. دربارهی زندگی و اتفاقات کمابیش معمولیشن. نه چیزای عجیب غریب و پیچیده.
برعکس دنکامیلو که فضای داستان به شدت ساده بود، فضای این داستانا کاملاً شهریه. از اسمشم معلومه. همهی روابط و دوستیا و... خیلی امروزی و جدیدن. شاید حتی برای ما یه کم زیادی جدید. چیزی که اواسط خوندن به نظرم اومد این بود که اتفاق تو زندگی آدماش نقش زیادی داره. هم در کل و تغییر مسیر زندگیشون هم تو زندگی روزمرهشون. یاد شازده کوچولو افتادم اونجا که گله میگه آدما که ریشه ندارن، هر جا باد بیاد میرن! من خودم شخصاً در نهایت از راهنمایی میدونستم که میام دانشگاه و بعدم کمکم شروع میکنم کار و هر روز صبحم تقریباً میدونم تا شب چی میشه. راستش گاهی که چندتا اتفاق غیرمنتظره تو یه روز برام میافته دوست دارم زود برم خونه. از چیزای پیشبینی نشده بدم میآد! چیز دیگهای که تو خیلی شخصیتا هست اینه که قاطعیت دارن و در لحظهای که باید تصمیمی رو که باید میگیرن.
ترجمهشم کلاً خیلی خوب نیست. یه جاهایی نارساست. یه اصطلاحیام این نویسنده زیاد به کار میبره که گمونم خوب درنیومده تو ترجمه. مث این: «رفتیم رستوران بنشینیم که بفرما، فوراً گروه هنرپیشههایی که در فیلم مصری کار میکردند آمدند تو»
